محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6416
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىكند كه براىشان غذا حاضر كنند كه از گرسنگى و سختى محاصره و خستگى سخت در رنج بودند . گويد : جمع بر در ابراهيم بسيار شدند ، جا به جا مىشدند و فزونى مىگرفتند تا آفتاب بالا آمد . ابن سمعان گويد : من آن روز از كوچه مربد از منزل خودم به خانهء پدر بزرگ مادرم هشام معروف به داف رفتم كه در محلهء بنى تميم بود و اين به سبب آن بود كه ميان مردم شايع شده بود كه بنى تميم با خائن به صلح رفتهاند . در آنجا بودم كه خبرگيران با خبر رخداد مقابل خانه ابراهيم بن يحيى آمدند ، گفتند كه يحيى بن محمد بحرانى زنگيان را دستور داد كه آن جمع را در ميان گرفتند ، آنگاه گفت : « هر كه از خاندان مهلب است به خانهء ابراهيم بن يحيى درآيد . » جمعى اندك به درون رفتند و در را پشت سرشان بستند ، سپس به زنگيان گفتند : « اينك مردم ، آنها را بكشيد و هيچكس از آنها را باقى نگذاريد . » محمد بن عبد الله معروف به ابو الليث اصبهانى برون شد و به زنگيان گفت : « كيلو » و اين علامت دستور كشتن بود كه آن را مىشناختند و شمشير در مردم به كار افتاد . حسن بن عثمان گويد : من شهادت گفتن و ضجه كردن آنها را كه كشته مىشدند مىشنيدم . صداى شهادت گفتنشان چندان بالا گرفت كه در طفاوه نيز كه از آن محل بسيار دور بود شنيده شده بود . گويد : وقتى جمعى كه ياد كرديم كشته شدند زنگيان به كشتن دستگيرشدگان پرداختند . على بن ابان آن روز وارد شد و مسجد جامع را سوخت و سوى كلاء رفت و از حبل تا پل را بسوخت . آتش به هر چه از انسان و دام و اثاث و كالا مىرسيد در آن مىگرفت ، آنگاه صبح و شب پياپى مىآمدند و هر كه را مىيافتند به نزد يحيى بن - محمد مىكشانيدند كه در آن وقت به سيحان جاى داشت ، هر كه مالى داشت به اقرارش مىگرفت تا مالش را بگيرد و او را بكشد و هر كه بىچيز بود او را مىكشت .